بیاین فرض کنیم که یک روز دیوی شما رو از کنج تنهاییتون بدزده. با یک پیشنهاد عجیب! این زندگی که تابه حال درش زندگی کردید رو باید دوباره زندگی کنید. بدون اینکه کوچکترین چیزی تغییر کنه. چه جوابی برای همچین پیشنهادی دارین؟ این فرضیه همیون فرضیه ایه که نیچه در کتاب حکمت شادان بهش پرداخته. اما صرف نظر از معانی پشت اون میشه گفت که با در نظر گرفتن چنین فرضیه ای، در یک لحظه تمامی چیزهای کوچیک بسیار بزرگ و مهم ترین چیز ها بی اهمیت و ناچیز میشن. ما نسبت به زندگی فعلیمون وسواسی و عمیق میشیم. به این فکر میکنیم که کجای کار اشتباه بوده و سعی میکنیم زندگیمون رو سر و سامون بدیم تا روزی از "آری گویان" باشیم. اما چطور؟
در تاریخ 10 ژولای سال 1871 مردی حساس و وسواسی به دنیا اومد که شهرتش بویی شبیه به کیک های مادلن فرانسوی داشت. مردی که در رمان عظیم 7 جلدیش(در جستجوی زمان از دست رفته) داستان مردی رو روایت میکنه که برای پیدا کردن معنای زندگیش به هر دری میزنه. از ورود به جوامع اشرافی و تجربه عشق تا هنر. کل این مجموعه بوی امید های واهی و روزمرگی های انسان رو میده و هیچ چیز عجیبی در اون وجود نداره. گویا شما در حال گوش دادن به نواری هستید که تمامی اتفاقات رو ضبط کرده. راوی در ابتدا نلاش میکنه تا وارد جوامع اشرافی بشه -و مثل تمامی انسان های امروزی- فکر میکنه اگه در جامعه خاصی ورود پیدا کنه زندگیش رنگ و بوی جدیدی میگیره و جلا پیدا میکنه. اما متوجه میشه که این اشراف خودشون رو وقف مسائل بی اهمیتی کردن و دنبال دسیسه چینی برای همدیگه اند. به عبارتی از نزدیک عادی وخسته کننده اند. اینجاست که این مرد جوان میفهمه که خوشبختی و ذلت رو باید بدون توجه به سلسله مراتب اجتماعی دسته بندی کرد.
بعد از ورود به جوامع اشرافی و ناامید شدن، راوی به چیز دیگه ای دل میبنده: عشق! در ساحل خیلی اتفاقی با دختری ملاقات میکنه و تمام معنای زندگیش رو در عشق به دخترک خلاصه می کنه. و بعد از مدت طولانی نوشتن درباره عشق به معشوقه اش، به این نتیجه میرسه که اگر معنای زندگی شهرت و مقام نباشه پس قطعا عشقه!(عجب قصه آشنایی) اما عشق بین این دو جوون به هیچ وجه شبیه به رمان های عاشقانه قرن 19، بی عیب و نقص پیش نمیره و برعکس عشقی کاملا عادی به تصویر کشیده میشه. و حدس بزنید چی میشه. بلاخره وقتی راوی موفق به بوسیدن معشوقه ش میشه میفهمه که این هم چیزی نبوده که میخواسته! و در نهایت میفهمه که عشق خیال خامه که بعد از عادی شدن ماجرا از بین میره و همه محکوم به تنهایی اند.
همه انسان ها یه روز بچه بودن. بچه هایی که وقتی اولین بار برف رو میبینن چنان ذوق زده میشن که انگار جادو اتفاق افتاده. بچه هایی که پریدن تو چاله های آب براشون تجربه ای خوشایند و ماوراییه. هر چیزی که بچه ها تجربه میکنن "تازه" و "غیر تکراریه". بر خلاف اون ها افراد بالغ به برف و چاله های آب عادت دارن. عادتی که از نظر پروست دید رو تار میکنه و بین ما جهان اطرافمون فاصله میندازه. از دیدگاه پروست نقطه مقابل عادت و آشنایی هنره! «فقط به یاری هنر میتوانیم از خود بیرون آییم، و بدانیم دیگران چگونه میبینند این عالمی را که همان عالَم ما نیست و اگر هنر نبود چشماندازهایش همانند آنهایی که در ماه هست برایمان ناشناخته میماند. به یاری هنر، به جای آن که فقط یک جهان، جهان شخص خودمان را ببینیم.» به همین دلیل از نظر پروست هنر لایق ستایشه. هنر و هنرمند به جای اینکه از روزمرگی ها بگذرن و سعی کنن معنا رو در مولفه های قوی تری مثل عشق و شهرت پیدا کنن، در زندگی میبینن. چون هنرمند ها عادت رو کنار میزنن. هنرمند ها جوری میتونن توجه ما رو به یه گل معمولی جلب کنن که انگار اولین باریه اون گل رو میبینیم.
در اوایل رمان داستان جالبی اتفاق میفته. راوی مدت ها افسرده و سرگشته بوده و یک روز با خوردن چای و مادلن(یه نوع کیک کوچیک فرانسویه) به گذشته پرت میشه. موقعی که تابستان ها رو تو خونه عمه ش میگذرونده. در این لحظه از رمان چیزی به وجود میاد که در دنیای ادبیات به دم پروستی معروفه. وقتی که گذشته با یه بو یا مزه مجددا یادآوری میشه. اتفاقی که برای همه افتاده. اتفاقی که اکثر واقع با یک دلتنگی عمیق ما رو تنها میذاره. یادآوری میکنه که گذشته چقئر آسون و خوب بوده و الان همه چیز سخت تر و افسرده تره. "میخواهم بیشتر و بیشتر بیاموزم، تا در ضرورت، جز زیبایی چیزی نبینم. آنگاه از مردمی خواهم شد که جمال میآفرینند. « مهر به سرنوشت» ... بگذار تا زین پس این عشق من باشد. تنها کار سلبی من چشم برگرداندن است و سرانجام آرزویم این خواهد بود که روزی از آری گویان باشم." «حکمت شادان» مهر به سرنوشت بوی رواقی گری و جیرگرایی میده. بوی جملات زرد و شعارگونه و حتی با فلسفه نیچه و تنفرش از مسیحیت در تضاده ولی این طور نیست! مهر به سرنوشت همون تقبل اتفاقاته. همون رهایی که با یک آری از ته دل میاد. مهر به سرنوشت یعنی بپذیریم و مقاومت نکنیم اما ساکن هم نمونیم.
از تمام چیزهایی که گفته شد، میتونیم نتیجه بگیریم که مشکل تصویریه که از زندگی ساختیم. بیهوده معنای زندگی رو در عشق و شهرت میبینیم و مدام دربرابر اتفاقاتی که تغییرشون از حیطه ما خارجه مقاومت میکنیم. در حالی که معنی همین جاست. معنی زندگی در طلوع و غروب آفتابه. در اشک ها و لبخند هاست. معنای زتدگی در هنره. و در مهر به سرنوشت
نظرات بازدیدکنندگان (0)